تبلیغات
خاطرات یك پزشك عمومی - پرونده سلامت
خاطرات یك پزشك عمومی
بیایید قدریكدیگر بدانیم
سه شنبه 29 آذر 1390

پرونده سلامت

سه شنبه 29 آذر 1390

نوع مطلب :
نویسنده :شكوفه نصر

می خواستم برایتان ازپرونده های سلامت بگویم این پرونده ها چیزی بودکه بایدبرای هرخانواده درروستاپرمی شدوبرای هرنفرجداگانه .برای هرفرددوبرگه بودبرگه مشخصات ومعاینات وبرگه مراجعه فرددرهرویزیت به پزشک بایدهرفردراجداگانه ازسرتاپامعاینه می کردی وبعدهربارکه برای بیماری مراجعه می کردبرایش دارو می نوشتی ودرپرونده واردمی کردی حالااین مراجعه شامل تمام مواردمراجعه بودچه بخاطریک ویزیت وچکاب ساده وچه بخاطریک بیماری اصلی  تصورش رابکنیدهروقت مریضهاواردمی شدندبایدبعدازگرفتن شرح حال برایش پرونده پرکنی یعنی برای هر۳۱۰۸ نفرتازه پرونده هاکه درمرکز نبودپرونده هرروستا درخانه بهداشت بودمن هم که فقط ۳تا نصفه روز سیاری داشتم وبقیه موارددرمرکز بودم بایددرزمانی که به خانه ها یم رفتم پرونده ها راپرمی کردم به بهورز گفته بودم فراخوان کندوهرباردویا۳ خانوارراصداکندتامن انهاراببینم ولی مردم نمی امدندخوب حق داشتندازنظرانهاکارالکی بودولی خوب بعضی همکاری می کردندمن هم تصمیم گرفتم ازهمان افرادی که به خانه می ایندپرونده پرکنم ولی مسئله این بودکه مریضهایم ثابت بودندوهمه ۲روز درمیان دوباره می امدندوتک وتوکی هم ادم جدید می امدخلاصه معضلی داشتم تازه مدام ازطرف شرکت بیمه تهدیدمی شدیم که اگرپرونده ها راپرنکنیدازحقوقتان کسرمی شودنگفتم که حقوق مابصورت ۷۰درصدو۳۰ درصدداده می شدابتدابعدازیک ماه ۷۰ درصدداده می شدوبعدازاینکه عملکردت سنجیده می شدباتوجه به همه مواردی که تابحال گفتم (بسته به عشق شبکه که ازچه کسی خوشش بیاید)۳۰درصدمابقی داده میشدالبته ۷۰ درصدهابعداز۲یا۳ماه بدستت می رسیدو۳۰ درصدهابعداز۶یا۷ماه ومن تنهاحقوق طرحم راداشتم تصورش رابکنیداگرطرحی نبودم ومردبودم وبایدخرجی می دادم زن وبچه ام مرده بودندخلاصه پرونده ها حکایتی داشت بیچاره می شدم مایه عزای پزشکان خانواده بودتازه باحالیش این بودکه اگرپرونده ها پرنمی شدازحقوق ماما هم کم می شدحالابه مامای بدبخت چه ربطی داشت اله اعلم.هروقت هم که به جلسات پزشک خانواده می رفتیم می گفتندسلام پزشکان عزیزپرونده ها راپرکنیدوگرنه ازحقوقتان کسرمی شودومدام مثل چماق برسرمان می زدندطوری که حالمان بهم می خورداخرکاراضافی بودوبه هیچ دردی نمی خوردچون بیماران ازقبل درخانه هایک پرونده برایشان پرشده بودتوسط بهورز.یک کاربااسراف کاغذووقت درموردپرونده سلامتها حرف بسیاراست.كاری بودبسیاربیهوده كه هروقت پزشكان خانواده دورهم جمع می شدندازان می نالیدند.یادم است كه مسئول گسترش اخرهای اسفندبودامدوگفت اگرنصف پرونده هایت راتمام نكرده باشی ازحقوقت كسرمی شودیعنی 1500نفرومن در15 اسفندبودم وتازه 15روزبودكه امده بودم .بماندمن خیلی دردسركشیدم صبحها كه می امدم مردم باماشین وپای پیاده یاموتوراز5روستای زیرنظرمركز می امدندوازهمان اول صبح هم دعوابرسرنوبت بودمنشی مركز یك اقابودوخیلی سعی می كردكه به انهانظم بدهدولی نمی شدازهمان ابتدابایدسریع می دویدم وسایلم رامی گذاشتم ومی رفتم كه مریض ببینم انقدرسرم شلوغ می شدكه تاچشم به هم میگذاشتم می دیدم كه ساعت 10 شده بعدمنشی صدایم می كردكه چای بخورم سریع می رفتم چایی میریختم می اوردم داخل اتاق روی میزم تاسردشودوبعدمریض ببینم ولی بعضی مواقع چای مثل یخ می شدولی شیرینی هایی هم داشت زنان حامله ای كه می امدندومن به انهاتوصیه می كردم بچه های كوچولووبامزه وگاهی افرادمسنی كه فقط به خاطریك دارونوشتن خودت كه هیچ تاچندنسلت رادعا می كردندوهمینهاباعث می شدخستگی ازتنم بیرون برودوقتی میدیدم كه توانسته ام دردیك نفرراشفا دهم لذت می بردم خلاصه همین كلاسهای اموزشی بهداشت روان نوجوانان كه تاثیرزیادی روی مادران گذاشته بودبه انهامی گفتم كه من بچه ندارم وتجربه ای دراین زمینه ندارم اماانچه كه متخصین فن گفته اندبرایتان می گویم ومثل خودشان باانهاحرف می زدم همین باعث شدكه كلاسهایم موردتوجه قراربگیردیارژیم غذایی درموردبیماران معدی بعضی بیماران خوب به حرفم گوش می كردندوبعدنتیجه می گرفتند..مركز ما درروی یك تپه خارج روستا بودوروستا جایی بودكه منطقه بادخیزبودومدام بادمی امدوصدایش درمركز می پیچیدومثل صدای جادوگران می شدخلاصه خیلی ترسناك بودگاهی همه افرادبیرون می رفتندومنشی هم مثلابرای كاری بیرون رفته بودداروخانه هم رفته بودسیاری من ازترسم درمركز راقفل میكردم می گفتم بی خیال شبكه اخرشنیده بودم یكی ازماماهای بیمه روستایی همین گونه موردحمله قرارگرفته .اخرمركز دركنارقبرستان وجایی متروك بودهروقت یكی می مرد ما می فهمیدیم چون صدایش درمركز می پیچید.عصرهامنشی داشتم كه پیربودومتعلق به همان روستااماهروقت فامیلهایش می امدندازانهاویزیت نمی گرفت من هم مانده بودم چه بگویم باراول گفتم اشكال نداردولی ازباردوم وسوم دیدم نه انگاربه مذاقش خوش امده چون كم كم دوست واشنایانش می امدندوویزیت نمی دادندبه همین علت به داروخانه گفتم ویزیت راروی داروهایش بگذارولی برای خودش وخانمش ویزیت نمی گرفتم.




Alison
دوشنبه 25 اردیبهشت 1396 03:25 ق.ظ
Wow, amazing blog format! How lengthy have you ever been blogging
for? you made running a blog glance easy. The
entire glance of your web site is great, let alone the content!
manicure
سه شنبه 22 فروردین 1396 07:50 ب.ظ
Very energetic article, I enjoyed that bit. Will there be a part 2?
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر