تبلیغات
خاطرات یك پزشك عمومی - ماجرای كشیك باحال من
خاطرات یك پزشك عمومی
بیایید قدریكدیگر بدانیم
چهارشنبه 5 بهمن 1390

ماجرای كشیك باحال من

چهارشنبه 5 بهمن 1390

نوع مطلب :
نویسنده :شكوفه نصر

خلاصه من فردای صبح ان روز بااتوبو س به شهر زادگاهم برگشتم واماده كه فردای ان روز یعنی 6 فروردین به سركار وخدمت رسانی!!!! بروم صبح كه رسیدم مركز نصف پرسنل درمرخصی بودند همه جا بوی عید می داد غیر از مركز ما .مردم كه شنیده بودند دكتر امده درمركز تجمع كرده بودند همكارم مشهد بود وقراربود فردای ان روز بیاید نمیدانید چه خبر بود وحشتناك بود حدود 50 نفر از ساعت 8 تا 12 دیدم وبه زور درمركز رابستیم از صبح حتی یك چای هم نخورده بودم بیچاره شده بودم خلاصه این دوروز گذشت تا روز 9 فروردین.گفتم كه قراربود من را بطور غیرقانونی بفرستند كشیك دورترین شهر شهرستان درحالیكه پزشكان خانواده نباید كشیكهای اورژانس راپركننداما كوگوش شنوا نمی دانید عزا گرفته بودم باید می رفتم كشیك باشوهرم وسایل رااماده كردیم كه برویم صبح راه افتادیم وبعداز 5/2 ساعت رسیدیم از صبح ارام بود ولی می گفتند شب مریض هایش باحالند چرا؟گوش كنید اولا بگویم اتاق بیتوته پزشك اورژانس یك خانه نسبتا مخروبه بود به ابعاد 30 مترمربع با دواتاق كوچك اشپزخانه وحمام ودستشوئی كه مال عهد بوق بود قفل در اتاق بیتوته یك میله بود كه باید می انداختی پشت در این ازامنیت مركز كه من راكشته بود دستشوئی كه شیرهایش خراب بود اشپزخانه كثیف تلویزیون كه فقط دوتاكانال می گرفت ان هم بابرفك خلاصه امكاناتش عالی بود.شوهر من هم طفلی امده بود وفكرش رابكیند ازدیدن ان اتاق واقعا عصبانی شده بود دیوارها كثیف همه چی فاجعه باید می دیدید تا باور می كردیدبعد می گویند چراپزشكان حاضر نیستند به مناطق محروم بروند خلاصه ناهار با خودمان اورده بودیم ولی برای شب چیزی نداشتیم شب برای ما ،برای 1نفر غذااوردند اسمش جوجه كباب بود ولی به خدا هرچی می شد اسمش راگذاشت جز جوجه كباب دلم می خواست گریه كنم جلوی سگ می گذاشتی نمی خورد تاچه حد .شب به هربهانه ای زنگ می زدند كه بیا مریض داری درضمن اتاق بیتوته پزشك اخر مركز بود یك جای پرت فكرش رابكنید اگر من تنها بودم ازتر س  می مردم حالا مریضهای من درشب كه من رابه خاطر انها صدا می كردند.سرماخوردگی كه ابریزش بینی اذیتش كرده ساعت 11شب مادری كه 3 روز است شیر نداردبه بچه اش بدهد ساعت 30/1 نصفه شب حالا چراان موقع امده بود از صبح تاحالا كارداشتند!!!!!!! .كمردرداز 10 سال قبل حالا چون داشته از مهمانی برمی گشته یادش امده ساعت 2نصفه شب.خوابش نمی برده ساعت 3 نصفه شب .بچه ای كه سرماخورده دارو هم مصرف می كند داروی سرماخوردگی وچرك خشك كن داردولی سرفه امانش نمی دهد البته به قول بابایش. از كی دارو مصرف می كند از صبح همان روز چون خودم برایش نوشتم حالا نمی دانم ساعت 30/3 صبح باوجود داروی سرماخوردگی برای بچه چكار كنم من هم به پدرش گفتم می خواهید من چكار كنم . بگذار دارویش را بخوردولی بابایش می گفت تودكتری سرفه بچه راخوب كن بعد كاشف به عمل امدكه من صبح برای بچه شربت چرك خشك كن نوشتم ولی امپول ننوشتم بابای بچه هم نگذاشته داروهایش رابچه مصرف كند وحالا امده من برایش امپول بنویسم می خواستم سرم رابكوبم به دیوار نفهمی بعضی ها تاچقدر .خلاصه كوتاه نیامدم مادر بچه می گفت ما از روستای ك امده ایم روستایی كه 3كیلومتری مركز است .باموتورامده من هم گفتم نه تازه گیرم برایتان می نوشتم داروخانه ساعت 8 باز می كند از كجا نصفه شب امپول بیاورم بماندكه ان شب من حتی 1دقیقه هم نخوابیدم وصبح تازه منتظر دكتر بعد تاتحویل بدم وبروم به عبارتی فرار كنم.




Selena
دوشنبه 25 اردیبهشت 1396 03:18 ق.ظ
I really like it whenever people get together and share opinions.

Great site, keep it up!
manicure
چهارشنبه 23 فروردین 1396 02:57 ق.ظ
It's going to be end of mine day, but before end I am reading this impressive piece of writing to improve my experience.
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر