تبلیغات
خاطرات یك پزشك عمومی - مرگ یك دوست
خاطرات یك پزشك عمومی
بیایید قدریكدیگر بدانیم
یکشنبه 16 بهمن 1390

مرگ یك دوست

یکشنبه 16 بهمن 1390

نوع مطلب :
نویسنده :شكوفه نصر

امروز می خواهم دریاره یكی از دوستان فقیدم بگویم ما 7سال باهم درس خواندیم اولین بار در كلاسهای ریاضی اقای فقیه دیدمش قیافه دلنشینی داشت نمی دانم از ان قیافه هایی بود كه به یادت می ماند روز اول دانشگاه هم دیدمش او هم مرادید واینگونه اشنا شدیم دوست صمیمی نبودیم ولی باهم سلام وعلیك داشتیم ادم خودخواهی نبود هرچه بود بود یكرنگ من ازاو بدی ندیدم یك دوست صمیمی داشت اسمش شراره بود همیشه باهم بودند یك اصطلاح جالب داشت جیغ بنفش وقتی از یك چیزی ناراحت یا عصبانی می شد می گفت حالا جیغ بنفش می كشم صدایش هنوز درخاطرم هست الان كه دارم درباره اش می نویسم بغض گلویم را می گیرد 7سال كم نیست یك عمر است ما شاهد بزرگ شدن هم بودیم باهم خندیدیم گریه كردیم شادی كردیم ناراحت شدیم خلاصه اگر دوست صمیمی من نبود ولی همكلاسی خوبی بود به بابایش می گفت ابوالفضل البته به شوخی بامزه بود یكی از پسرهای كلاس عاشقش شد خیلی جالب بود عشقشان ازاین عشقهای لوس بی مزه نبود واقعا عشق بود باهم عقد كردند می گفت وقتی فارغ التحصیل شد عروسی می كند خاطره زیاد دارم ولی الان هیچ كدام رایادم نیست شاید بعد الان فقط گلویم گرفته قرارشد درپایان نامه اش كمكش كنم برایش تایپ هم كردم واو با دوست صمیمی اش كه برای او هم تایپ كرده بودم برایم یك بارانی هدیه گرفتند هنوز هم دارمش اتفاقا پریروز باران شدیدی می امد ومن بارانیم راپوشیدم وازانجا یادش افتادم وگفتم به یادش بنویسم خلاصه وقتی عقدكردم اورادیدم حالا از فارغ التحصیلی 6ماهی می گذشت اورابامادرش در یكی از خیبانهای شهر دیدیم گفت دارد می رود لباس عروسی انتخاب كند وباراخر دردانشگاه درزمان كمیسیون طرح دیدمش كمیسیون دوم كه اسمم رد نشد واو برای یك روستای دور پذیرفته شد اسم روستا رایادم نیست به من درددل داد كه نگران نباش قبول می شوی وخلاصه خیلی حرف زدیم وبعد خداحافظی كردیم ورفتم ودیگر ندیدمش واین اخرین باربود بهار 85بود فروردین یادم نیست درداروخانه پدرشوهرم نشسته بودم كه برایم اس ام اس امد از یكی ازدوستانم خیلی ساده دردو خط غزال مرده شنبه ساعت 4 مراسمش درمسجد ......نمی دانم تا 10 دقیقه فقط داشتم می خواندم ومی خواندم شوهرم مشكوك شد پرسید چی شده ومن فقط موبایلم رانشانش دادم واو گفت زنگ بزن نمی توانستم فكر كنم زنگ زدم به همان كه پیام داده بود واو گفت شوهرغزال  به عنوان پیام اور بهداشت رفته بوده سیستان وبلوچستان وخودش ان شب منتظرش بوده تا بعد از 3ماه شوهرش راببیند قرار بوده همدیگر رادرخانه مادر غزال ببینند وقتی شوهرش به خانه مادرزنش می رود مادرزنش می گوید غزال نیامده وبه تلفن جواب نمی دهد شوهرش به خانه می رود درراباز می كند صدایش می كند ودرحمام باغزال روبرو می شود پایش لیز خورده وسرش  به وان حمام اصابت كرده خونریزی مغزی والی اخر ان شب مدام برایش گریه كردم وبرای مراسمش رفتم من اولین نفر بودم كسی از بچه های كلاس نیامده بودند نیم ساعت ماندم تا یكی رادیدیم وما باهم گریه كردیم یادم نیست كی بود ولی دیگر نتوانستم تحمل كنم عكسش درست روبرویم بود برایم دردناك بود زدم بیرون درتشییع جنازه هم شركت نكردم نمی  توانستم من هنوز خنده هایش وتون صدایش دریادم هست خیلی خوابش رادیدم یكبار در خواب به او  گفتم غزال توكه مردی واو می گفت نه من نمردم به یادم باش تا من ازیادت نروم وهمیشه یادش هستم غم ازدست دادنش بامن هست خدایش بیامرزد وروحش شاد.به یاد خانم دكتر غزال براتی   




دوست
جمعه 14 اردیبهشت 1397 05:58 ب.ظ
چی بگم دلم گرفته.روحش شاد.یک شب نا خوداگاه ساعت 12 شب رفتم خاقانی رفتم کوچه مسجد مهدویه از سر بن بست که رد شدم دیدم شمایل در خونه زدن. استرس تموم وجودم گرفت با سرعت رفتم مات موندم. ظاهرا یه نیروی من کشوند ان منطقه که بگه بیا ببین من دیگه واقعا نیستم
آرام
سه شنبه 17 بهمن 1396 06:20 ق.ظ
دوست صمیمی ش شراره هم همکلاسی من بود.
امیدوارم شراره جان در صحت و سلامتی باشه
آرام
سه شنبه 17 بهمن 1396 06:19 ق.ظ
غزال همکلاسی من در دبیرستان بود .4 سال دبیرستان همکلاسی هم بودیم .دلم براش تنگ شده بود .
اسمش را سرچ کردم در گوگل و به این خاطره رسیدم .
روزهای خوب و خوشی را با هم داشتیم .
حبر فوتش را شنیده بودم .
ولی باز دلم براش تنگ شده بود .
گفتم بذار اسمش را سرچ کنم .

باورم نمی شه
امیر
پنجشنبه 18 اسفند 1390 10:39 ق.ظ
خاطره تان از خانم دكتر متوفّی و چگونگی مرگ جانگدازش، ناراحتم كرد. برای آمرزش روح زنده ها و اموات حاضرین، صلوات
سارا
سه شنبه 18 بهمن 1390 08:00 ب.ظ
خیلی متاسفم
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر