تبلیغات
خاطرات یك پزشك عمومی - ماجرای كشیكهای اورژانس
خاطرات یك پزشك عمومی
بیایید قدریكدیگر بدانیم
چهارشنبه 19 بهمن 1390

ماجرای كشیكهای اورژانس

چهارشنبه 19 بهمن 1390

نوع مطلب :
نویسنده :شكوفه نصر

مردم شهرستان د همانطوركه گفتم مركز شهرستان راقبول نداشتند وخودشان اكثرامستقیم می رفتند مركز استان به خاطر همین من اول طبق اصول اخلاق پزشكی به انها می گفتم شهر ن نزدیك تر است ولی انها اصرار كه نه مركز استان. در مواردمریض بدحال گاهی خودم پیش قدم می شدم وبرایشان امبولانس مركز را می گرفتم وپذیرش از بیمارستان مركز استان كه اكثرنمی دادند ولی بالاخره می گرفتم درمواردمریضهایی كه حال عمومی انها بهتربود می گفتم امبولانس مركز رابرای بیماران بدحال می خواهیم البته بماندكه بعضی ازانها باكمال پررویی می گفتند چقدر پول می خواهی بگو وامبولانس مركز را بده . كه من هم خونم به جوش می امد فقط می گفتم پولتان برای جیب خودتان من فقط قوانین رارعایت می كنم یكبار نصفه شب مردی رااوردندكه دستش لای كمباین رفته بود دستی دیگر نبود تنها زواید گوشتی به ان اویزان بود دریك لحظه مغزم قفل كرد تابحال چنین صحنه ای ندیده بودم خوشبختانه پرستار مجربی انشب داشتیم كه خودش سریع پانسمان كرد وبه انها توصیه كردباماشین خودشان سریعتر میرسند كه راست می گفت امبولانس مركز انكه باقی مانده بود مال عهد بوق وتازه خراب هم بود امكان داشت وسط راه خراب شود.این راهم بگویم عجیب بود ولی مریضهای وحشتناك وبسیار بدحال همیشه خدا نصفه شب می امدند گاهی می امدند پشت درپانسیون ومحكم می كوبیدند به در ومن ازخوابی كه مثلا تازه رفته بودم می پریدم نمی دانید دراین حال وقتی از خواب بپری چه جوری است بعضی طوری به در می كوبیدند انگار عزرائیل دنبالشان تادر اورژانس امده ومن باید بروم جلویش رابگیرم یكبار تازه خوابیده بودم حدود ساعت 2 نیمه شب بود دیدم انگار تمام دروپنجره های پانسیون رابامشت می زنند حالا می دانید چه شده بود یك خانم در رامی كوبید با پا ومشت ولگد ویك اقا به پنجره می كوبید فقط نمی دانم چطور لباس پوشیدم گفتم حتما مریض بدحالی دارند مثل اجل خودم رارساندم باخودم دعا می كردم كه بتوانم ازعهده اش بربیام رفتم دم اورژانس دیدم چراغ خاموش است گفتم پس چرا نگهبان اورژانس رابیدار نكردید گفتند اخه نمی خواستیم بیخود كسی رابیدار كنیم !!!!!!!!!!!!حالا شما ببین مریض مارا گفتم نه باید بیاوریدش داخل رفتم نگهبان راازخواب ناز بیداركردم ونمی دانم چطور بااین سروصدا ازخواب بیدارنشده بودمریض رابردندداخل مریض یك مردمسن بودولی تكان نمی خورد باخودم گفتم خدارحم كندحتما سكته ای چیزی كرده پرستار هم همان لحظه امد همان لحظه همه شك كردیم كه چیزی این وسط مشكل داردمریض زیادی تكان نمی خورد حتی قفسه سینه اش هم بالاوپایین نمی رفت .رفتم جلو همراهانش شرح حال خوبی نمی دادند عجیب حرف می زدند می گفتند حالش خوب بودیكباره حالش بد شدپسرش می گفت بیماری نارسایی كلیه ،قند ، فشارخون وبیماری قلبی راهمه باهم داردواگر دانشجو بودم واین مریض دربیمارستان پذیرش شده بود ازان كیس ریپورتهای خفن می شد.ولی همه ارام بودند وازان هول وولا وتعجیل ومشت ولگد به در خبری نبود پرستاریك خانم بود گفت اینها یك حالی هستنددست مریض راگرفتم فكرش رابكنید انگار یك تكه یخ راگرفته بودم پرستار هم امدكه رگ بگیرد هردو وارفتیم نمی دانستم چه بگویم تنها یك دلیل داشت انهم این بود كه اقای مسن محترم به ان دنیا تشریف برده بودند ان هم نه حالا چندساعت قبل چون بدنش مثل یك تكه یخ سردبود.دخترش گفت فكركنم بابام مرده ایامیشه كاری كرد چشمهایم گردشده بود پس اینها می دانستند گفتم چراحالا اوردینش گفتند اخه خوابیده بود موعد دارویش بود هرچی تكانش دادیم تكان نخورد گفتیم حتما مرده چون تازه مرخص شده ودكتر ها گفتند بهتراست روزهای اخر خانه باشداوردیمش ببینم می شود به او شوك بدهیم اخر مادرم گناه داردرفته دهات دیدن دخترش كه زایمان كرده است.می شود كاری كردتابتواندبرای اخرین بار شوهرش راببیند نمیدانم من نمی فهمیدم پرستار نمی فهمید انها نمی فهمیدند شاید قصد شوخی داشتند ظاهرشان هم به ادمهای معقول می خورد خلاصه از این چرندگویی سرم گیج رفته بودگفتم نه چون وقتی بدن میت یخ می كند یعنی دیگر فایده ندارد!!!!!( اخر این چه جوابی بود اخر گیرم حالا گرم هم بود مگر می توانستی كاری كنی ولی برای انها انگاركافی بود)خلاصه كارهای معمول راانجام دادم وگوهی فوت راامضا كردم وقرارشد جسد در سردخانه مركز بماند تافرداصبح خانواده اش بیایند ببرند البته بگویم دراین زمان من 3ماهه باردار بودم ونمی دانم بدلیل هورمونهایم یابارداری نمی دانم تاصبح خواب فرد مرحوم رامی دیدم خلاصه شبی داشتم خواب می دیدم پیرمرد روی صندلی كنار تلویزیون نشسته دارد تلویزیون نگاه می كند وانقدر واقعی بود كه حتی برنامه های تلویزیون هم برایم واضح بود چشمهایم را باز می كردم باز هم انجا نشسته بود خلاصه یك توهم كامل وقتی اولین شعاع خورشید زد من تازه به خوابی ارام رفتم و2ساعت راحت خوابیدم .یكبار یك زن مسن ودختری جوان امدند زن اول امد تو وگفت خانم دكتر بی زحمت یك نامه بده پسرم 3سال است ازدواج كرده بچه د ارنشده و عروسم نازاست بروم دادگاه طلاقش بدهم گفتم مگر ازمایش انجام داده گفت نه ولی 2تادختر و3تاپسرم همه بچه دارند در خانواده ماهم نازایی اصلا وجودندارد حتما عروسم مشكل دارددادگاه هم حرف شمارامی زند ولی من پول این چیزها راندارم نامه بده برم دادگاه طلاقش رابدهیم سعی كردم ارامشم راحفظ كنم گفتم خانم بچه دارشدن كه ارثی نیست بسته به شرایط فرد است همیشه دراین موارد اول پسر ازمایش می دهد بعد دختر نقش هردو دراین قضیه باهم برابر است گفت نه مشكل از عروسم است گفتم اصلا حاج خانم من یك ازمایش ساده برای پسرت می نویسم توبرو انجام بده مشخص می شود پسرت مشكل داردیاخیر امامرغ یك پا داشت .بالاخره وقتی فهمید بادفترچه مقداری ازهزینه كم می شود راضی شد برود دفترچه پسرش رابیاورد تاثابت كند كه پسرش مشكل نداردیعنی به من ثابت كند !!!!!وقتی رفت عروسش بیرون نشسته بود صدایش كردم وسریع برایش گفتم كه بچه داری ارثی نیست ونقش مرد وزن دراین قضیه برابر است وباازمایش ازهردو می توان پی برد وخوشبختانه امروزه اكثرا علل نازایی قابل درمان است .دخترش خیلی خوشحال شد.مادرشوهر محترم امد ومن ازمایش رانوشتم حدودا 2ماه بعد یكبار دخترك برای پانسمان دست برادرش امده بوداورژانس دیدمش من راشناخت وباشعف گفت می دانید شوهرم ازمایش دادجوابش رابه  یك اقای دكتر اینجا دادیم اقای دكتر شوهرم رامعاینه كرد ودید شوهرم مشكلی دارد كه باعث نازایی می شود وبایك جراحی ساده قابل درمان شدن است البته من هم سونوگرافی كردم وازمایشات اولیه رادادم وخداراشكر مشكلی نداشتم حالا فقط دعا می كنم زود بچه د ارشوم .جای مادر شوهر مربوطه خالی دلم می خواست قیافه اش راوقتی به او خبردادند كه پسرش فردی بوده كه مشكل داشته نه عروسش ببینم فقط ارزو می كنم هرچه زودتر بچه دارشوند .




 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر