تبلیغات
خاطرات یك پزشك عمومی - تغییر محل خدمت
خاطرات یك پزشك عمومی
بیایید قدریكدیگر بدانیم
پنجشنبه 18 اسفند 1390

تغییر محل خدمت

پنجشنبه 18 اسفند 1390

نوع مطلب :
نویسنده :شكوفه نصر

بعداز 3ماه كاردراورژانس ومصیبتهایش یعنی رفت من 2ساعت درراه وبرگشت همینطور وتازه ازخستگی 2روز می خوابیدم اخه همان موقع باردارشده بودم درخواست انتقال به جای نزدیكتردادم وبالاخره در شهریور درخواستم موردقبول قرارگرفت ومن به روستای ج در2كیلومتری شهرستان منتقل شدم انجا یك خانه بهداشت بود بایك بهورز ویك ماما كه من به عنوان پزشك خانواده درانجا فعالیت می كردم ولی تفاوت این بود كه تنهاما3نفربودیم ویك خانه كوچك كه بهورز درنصف دیگرش زندگی می كرد خلاصه بگذریم چون بارداربودم تصمیم گرفتم بامردم چونه نزنم وهرچی خواستند ازجمله مهر دفترچه وداروبنویسم چون نمی خواستم روی بچه ام فشار بیاید البته به مریض می گفتم اشتباه می كند ولی وقتی اصرار می كرد من چراخودم رابكشم یا بچه ام رافدا كنم خلاصه ازاین روستای 2هزارنفری ماهرروز تقریبا 25 تا30 نفر مراجعه كننده داشتیم خیلی ها فیكس خانه بهداشت بودندوهرروز می امدن ازجمله پیرزنها یا زنهای بیكار كه قرار می گذاشتند درخانه بهداشت همدیگر راببینند هرچه می گفتیم هم فایده نداشت خلاصه بروبیای داشتم ساعت 10 صبح مامایم كه فهمیده بودباردارم من رابه زور ازاتاق معاینه بیرون می اورد تاكمی استراحت كنم حدود 10 دقیقه وچایی بخورم اخر كسی برایم چای نمی اورد مامای بیچاره كه نقش ماما پذیرش وداروخانه وتزریقات راباهم داشت به قول خودش اچارفرانسه كه اگر یك روز نبود همه كارها لنگ بود بهورز هم به خودش زحمت نمی داد كه برای من چای بیاورد من هم نمی توانستم باهاش سروكله بزنم اگر كار خودش راهم انجام می داد باید افرین می گفتم به خاطر همین من وماما نوبتی كتری رامی گذاشتیم وچای درست می كردیم خلاصه مكان چایی خوردن من وماما دراتاق ماما یاهمان اتاق همه كاره بود دررامی بستیم وچایی می خوردیم یااینكه من چایی رادراتاقم می خوردم اخه ما اتاق استراحت هم نداشتیم  اتاق من رابایك پرده جداكرده بودند ازنصف وپشت پرده انباری بود مامای عزیز هم كه بسیار به فكرمن بود برایم مرتب كرده بود تا بتوانم انجا حداقل كفشهایم رادراورم وبنشینم خلاصه ماجراهایی داشتیم من وبهورز وماما تاساعت 5عصر باید می ماندیم فكرش رابكنید حتی یك اتاق استراحت هم نداشتیم خلاصه كتری راهم روی یك گاز پیك نیك می گذاشتیم داغ شود این وضع مابودغذایمان هم روی همان وقتی هم مراجعه كننده ها رابه زور بیرون می كردیم كف سالن انتظار فرش پهن می كردیم یك تكه پارچه كهنه درحقیقت وروی ان غذامی خوردیم ودراز می كشیدیم برای 1ساعت ودوباره ازساعت 1 خدمت رسانی كنیم  تااینجا راداشته باشید تابعد




 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر