تبلیغات
خاطرات یك پزشك عمومی - تنوع مریض
خاطرات یك پزشك عمومی
بیایید قدریكدیگر بدانیم
یکشنبه 21 اسفند 1390

تنوع مریض

یکشنبه 21 اسفند 1390

نوع مطلب :
نویسنده :شكوفه نصر

خلاصه یك روز كاری من اینگونه طی می شد هرروز ادمهای جالبی می امدند مثلا مامانه با بچه اش می امد دفتر بچه رامی گذاشت جلوم خانم دكتر 633 بنویس شربت سرفه وتب بر بنویس وقت ندارم می خوام برم غذادرست كنم بچه هم باچشمانی ملتمس نگاه می كرد راستش رابخواهید دراین موقع من هم خونسرد می گفتم شما كه ماشااله دكتر تشریف دارید برید بیرون دارو بگیرید ومادر می فرمودند وقت ندارم بنویس دیگه مگه چی می شه چی ازت كم می شه من هم می گفتم نه من خودم بچه رامعاینه می كنم اگر نیاز داشت حتما می نویسم وهمه عصبانی واخمو به داروخانه وبهورز شكایت می كردند ماما می گفت حق باخانم دكتراست وبهورز عزیز می گفت خوب برید از خانم دكتر شكایت كنید تابره .خلاصه پیرزن محترم با دیابت وفشار خون می امد وباید فشارش را می گرفتم وبرایش دارو می نوشتم ومشاوره وراهنمایی بعضی گوش می كردند وبعضی طوری نگاه می كردند كه من انگار یك بچه كوچك هستم كه جرات كرده به انها نصیحت كند چون حالش رانداشتند وفقط دارومی خواستند اكثرخانمهای محترم هم من رابه كل قبول نداشتند ومن را با عناوین حاج خانم یا خانم یا هی یا اقای دكتر مفتخر می كردند اویایل فكر می كردم اشتباه شنیدم ولی اقایان هم من را اقای دكتر صدا می كردند جالب این است كه سه دكتر قبل از من هم خانم بوده اند بگذریم گاهی یك پیرمرد مهربان از سر كار می امد اخر وقت ساعت 11 و30 دقیقه برایش دارو بنویسم وفشارش رابگیرم وبعد دست می كرد درجیبش وبرایم نخودچی یاكشمش می داد واصرار كه بخور با دستهای كثیف وچرك ولی می گفتم باشه حاج اقا می خورم دارو را كه نوشتم ومجبوربودم برای اینكه ناراحت نشود یك دانه نخودچی دردهانم بگذارم وبقیه رادركشو بریزم وبگویم اینجا می گذارم تا بخورم واین خوشحالم می كرد چون منتظر بودم هربار می امد برایم یك چیزی بیاورد اینگونه تشكرش رانشان می داد یكبار یك انار یكبار 5دانه بادام خلاصه هربار چیزی یا زنانی كه پیشم می امدند ووقتی ازدردشان می گفتند تامی گفتم استرس داری پقی می زد زیر گریه وشروع می كرد به دردودل ومن گوش می كردم یعنی مجبور بودم ومی دیدم كه بعضی چقدر بدبختند وبعضی چه مشكلاتی دارند .اینها عادت داشتند هربار بیایند وبرایم دردودل كنند تعریف نمی كنم ولی دلم برایشان می سوخت وباحوصله به حرفهایشان گوش می كردم مگر اینكه مریضهای پشت در درابشكنند كه بابا بس است انوقت درددلشان تمام می شد بچه های شیطانی كه سر مهر كشوی میز گوشی وخلاصه همه چیز می رفتند بعضی مادرها دعوا می كردند وبعضی باكمال پررویی مهرم رابه بچه می دادند تا چندتا بزند من هم كوتاه نیامده ومهررازود می گرفتم كه عزیزم این بازی نیست .خلاصه مریض ها متنوع بودند دفعه بعد باز هم از مریضهایم می گویم 




choc
دوشنبه 10 اردیبهشت 1397 01:13 ب.ظ
Hello, yeah this piece of writing is actually fastidious and I have learned lot of
things from it concerning blogging. thanks.
ettiemismit.hatenablog.com
شنبه 14 مرداد 1396 04:16 ب.ظ
It's going to be end of mine day, however before ending I am reading this fantastic piece of writing to improve my know-how.
manicure
سه شنبه 22 فروردین 1396 08:58 ب.ظ
Hello, I enjoy reading through your post. I like to write a little comment to
support you.
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر