تبلیغات
خاطرات یك پزشك عمومی - ماجراهای من ومریضهایم
خاطرات یك پزشك عمومی
بیایید قدریكدیگر بدانیم
سه شنبه 23 اسفند 1390

ماجراهای من ومریضهایم

سه شنبه 23 اسفند 1390

نوع مطلب :
نویسنده :شكوفه نصر

بهورز خانه بهداشت زیاد دلخوشی ازمن نداشت نمی دانم چرا شاید احساس می كرد كسی داردبركارهایش نظارت می كند این راچندین بار گفته بود كه سیستم پزشك خانواده یك مزاحم بزرگ برای اوست شاید برای تنبلیهایش ویاشاید برای مسائلی كه شاید برایتان گفتم خلاصه وقتی می گفتم خانم پ چرا اینكاررانمی كنی می گفت اخه كاردارم یا بهانه های مختلف من هم زیاد درگیر نمی شدم چون به اندازه كافی مردم گاهی خسته وعصبانی ام می كردند دیگر حوصله این یارو رانداشتم خلاصه یادم می اید یكبار یك خانمی امده بود طفلی شوهرش وازكتومی كرده بود وحالا باردارشده بود البته بعدازوازكتومی دستورالعمل خاصی دارد كه اینها رعایت نكرده بودند خلاصه حالا اعصاب خود خانمه به كنار مردم روستا ازجمله مادرشوهر گرامی اذیتش می كردند خانمه هم دوبار خونریزی كرده بود وطفلی خیلی ناراحت بود مثل من بود یعنی باهم زایمان می كردیم خلاصه یكروز كه امدم خانمه امده بود باخوشحالی خانه ومی گفت خانم دكتر دیشب شوهرم رفته تومسجد وگفته هركی پشت سر زن من حرف بزنه بامن طرفه راستش رابخواهید شوهر این خانم هم اندازه سه تا شوهر معمولی بود یك هیكلی داشت كه نگو ومطمئنا كسی حاضر نبود باوی دربیفتد خلاصه  حرف وحدیث ها تمام شده بود یكبار ظهر درخانه بودم بهورز رفته بود مرخصی راستی بهورزگرامی وعزیز دوماه مانده به زایمانم خانه ای درشهرگرفت ورفت وما صاحب یك اتاق استراحت شدیم به خانم بهورز گفتیم لطفا اینجاراتمیز كنید ایشان هم بااكراه قبول كردند وشوهرشان راازشبكه اورند شوهرشان جزو خدمه شبكه بود ومثلا تمیز كردند بعداز رفتنشان اگر تمیز نمی كردندبهتربود به قول مامای عزیز اینها چطور درگندخانه ای این چنین زندگی می كردند طفلی به من گفت تو بارداری خودم تمیز می كنم وخودش دست به كارشد وتمیز كاری كرد خلاصه داشتم می گفتم ان روز من وماما تنها بودیم كه دیدیم در خانه راباشدت می كوبند انگار یكم نفر تمام شیشه ها رامی كوبید من تازه چرتم برده بود ما ما رفت پشت پنجره وگفت چیه طرف یك اقابود ومی گفت خانم دكتررابگوبیاید برویم خانه ما ماما گفت شبكه گفته خانم دكتر اجازه ندارد ازخانه بیرون بیاید خلاصه اقای محترم هم بادادوهوار كه نه خانم دكترباید بیاید ماما هم گفت راستش رابخواهی خانم دكتر پاس گرفته رفته ومن تنهایم حالا گیر داده بود به ماما پس توبیابریم ومامام هم گفت نه من هم اجازه ندارم خانه راترك كنم خلاصه بعدفهمیدیم یك نفر فوت كرده اندواینها پزشك می خواستند برای اجازه دفن راستش رابخواهید بیمارستان شهرستان درفاصله 2كیلومتری روستا است ومردم می توانند به راحتی به انجا بروند ولی خوب نمی روند.خلاصه یكبار گاز روستا قطع شده بود ومن هرچه لباس گرم داشتم تنم كردم خانه سرد شده بود وحتی گازی هم نبود غذایمان راگرم كنیم تااینكه یك نفرازاهالی دلش سوخت وبرایمان یك گازپیك نیك اورد ولی چقدرازسرما به خود لرزیدیم .پی نوشت : دریكی ازروستاها كه پزشك خانواده داشته ماما درمركز تنهابوده وپزشك برای سیاری رفته بوده چنداقای اراذل می ایند وخلاصه به مامای بیچاره تجاوز می كنند وبعداقایان درروستا خوشحال وخندان می گشته اند وكسی هم كاری به كارانهانداشته چون ماماراتهدید كرده بودند اگر به كسی بگویی سراغ خانواده ات می اییم این ماجراراگفتم تابدانید چراحاضر نشدم خانه ان اقا بروم




manicure
سه شنبه 22 فروردین 1396 03:10 ب.ظ
When some one searches for his vital thing, thus
he/she wants to be available that in detail, so that thing is maintained over here.
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر