تبلیغات
خاطرات یك پزشك عمومی - سفتریاكسون
خاطرات یك پزشك عمومی
بیایید قدریكدیگر بدانیم
چهارشنبه 24 اسفند 1390

سفتریاكسون

چهارشنبه 24 اسفند 1390

نوع مطلب :
نویسنده :شكوفه نصر

درباره اتاق استراحت جدیدمان بگویم اتاقی بزرگ ودلباز بود مامای عزیزم ان را تمیز كرده پرده هایش راشسته بود وشیشه هایش راتمیز كرده بود خلاصه خیلی حوصله به خرج داده بود واتاق خوب شده بود من هم به شبكه زنگ زدم وگفتم حتما سریع برای ما 3 عدد  پتوی نو یك موكت نو وخلاصه ملحفه نو بدهند چون تابحال برای خانه ما تقاضای این مواردنشده بود !!!!!!!!!!شبكه هم چون جزو سهمیه مان بود به ما این مواردراسریع داد خلاصه یك سری چیزهای نو مثل لیوان وقاشق وكتری واین جورچیزها انگارمی خواهیم جهاز تهیه كنیم درخواست كردیم وازشانسمان این مواردقبلادرخواست نشده بود خلاصه ما اتاق جدیدمان رابااین مواردبه قولی مبله كردیم !!!!!!!!!!!!دوعدد تخت چوبی هم دراتاق از قبل بود كه روی ان تقاضای تشك دادیم وملحفه كشیدیم وپتو انداختیم خلاصه اماده شده بود دیگر چه می خواستیم اینطوری می گذشت بهورزهم هرازگاهی سنگ می انداخت وماما حرص می خورد ومی گفت امیدوارم زایمان كه كردی حالش رابگیری یكبار اقایی امد وگفت سینوزیت گرفته ام برایم باید 5تاسفتریاكسون بنویسی یك داروی بسیار خطرناك كه احتمال مرگ با ان بالاست ولی مردم عزیز ان رامثل نقل ونبات مصرف می كنند یكبار یك مریضی كه سرماخورده بود یك دكتری برایش این دارو رانوشته بود واوهم مصرف كرده بود وبعدازتزریق درجا بای بای یادمه درشهرستان قبلی طرحم یك خانم مدیری امده بود ومی گفت امپول سفتریاكسون من رابزنید ومن قبلا به پرستاروماما گفته بودم به هیچ عنوان تزریق نكنند چه عضلانی چه وریدی حتما دربیمارستان یایك مركز اورژانس مجهز ولی خانم مدیره بهش برخورده بود ومی گفت نه بایدبزنید ومظلوم نمایی می كردكه شما به قشر فرهنگی توجه نمی كنید وخلاصه درمركز برای خودش طرفدار پیداكرده بود ومردم می گفتند حلال مگه چی می شه بزنید وحتما دكتر پول بیشتر می خواهد این راكه گفتندعصبانی شدم رفتم وبه خانم مدیر محترم گفتم اگر این امپول رابزنیم به شما وخدایی نكرده شما دچار واكنش حساسیت شدید واتفاقی افتاد ومردید دورازجون من چه كنم وایشان فرمودند مسئولیتش باخودم دیگر این حرف از ان حرفهابودگفتم خانم محترم وقتی شما مردید ورفتید ان دنیا من ازكجا شماراپیداكنم كه شهادت دهید خودتان مسئولید وقتی یك بلایی سرتان بیاید یك ایل فك وفامیل وطلبكار پیدامی كنید زحمت بكشید بروید بیمارستان یا اورژانس مجهز وخودتان راخسته نكنید خلاصه این اقای محترم كلا می خواست من اصلا برایش نه یكی 5تا سفتریاكسون بنویسم وحتی حاضر نبودبنشیند ومن معاینه اش كنم من هم گفتم نه من اولا سفتریاكسون نمی نویسم این دارو خطرناك وبیمارستانی است وشاید اصلا بتوان شماراباداروی دیگر هم خوب كرد كه ازاقا اصرار وازمن كه نمی نویسم ناگهان اقای محترم شد یك اقای بی تربیت وشروع كرد به دادوهوار وعربده والفاظ بسیار زیبا كه تابحال گوشم نشنیده بود من ماتم برده بود فكرش رابكنید یك نفر عربده كشی كندبالای سر شما وفحش دهد وتونتوانی كاری كنی یكی از مریضها بعدمی گفت رنگم مثل گچ سفید شده بوده مامای عزیزم ان روز مرخصی بود وبهورزهم اصلا به خودش زحمتی نداد كه بیرون بیاید ازاتاقش وسایر زنان روستا ان اقاراارام كرده وفرستادنش بیرون من هم كه تازه حالم جا امده بود پاشدم زنگك زدم شبكه وگفتم الام كارم راترك می كنم ودیگر تحمل ندارم داشت گریه ام می گرفت دچارطپش قلب شدید شده بود بیشتر نگران بچه ام بودم مسئولم درشبكه گفت سریع دهدارراصدا كنم ولی دیگر نمی خواستم بمانم به همین خاطر خانه راول كردم ورفتم اصفهان شوهرم راكاردش می زدی خونش درنمی امد عصبانی بود ومی خواست خودش بیاید شبكه خلاصه قرارشد اول وقت باماما به شبكه برویم وشكایت كتبی بنویسیم ماجراراداشته باشید تابعد




http://yvoneprenger.hatenablog.com/entry/2015/07/01/213308
شنبه 30 اردیبهشت 1396 02:37 ق.ظ
Pretty nice post. I just stumbled upon your blog and
wished to say that I've truly enjoyed surfing around your blog posts.
In any case I will be subscribing to your feed and I hope you write again very
soon!
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر