تبلیغات
خاطرات یك پزشك عمومی - استفراغ خونی
خاطرات یك پزشك عمومی
بیایید قدریكدیگر بدانیم
چهارشنبه 27 اردیبهشت 1391

استفراغ خونی

چهارشنبه 27 اردیبهشت 1391

نوع مطلب :
نویسنده :شكوفه نصر

نمی دانم چرا جدیدا یادخاطرات دوران دانشجویی می افتم ولی شاید چون یك حسی درمن بیدارشده كه شروع كنم به درس خواندن الان 2هفته است كه رفتم سر كتابهام ودارم درس می خوانم خیلی خوبه یك حس خوبه مثل یك بچه كه تازه رفته اول مهرسركلاس وخیلی هم بدردم می خوره یادمه یكباردراورژانس انترن جراحی بودم پسری جوان امده بودبااستفراغ خونی حالش بدبودمثل اینكه زخم معده داشت خلاصه باید برایش لوله معدی میگذاشتم كه از بینی رد می شد تابه معده برسد برایش كامل شرح دادم وبرای خانمش البته بعدمجبورشدم برای باباومامان ومادرزنش هم شرح بدهم نه اینكه داوطلبانه بلكه هركدام اصرارداشتند بدانند ومی گفتندایا لازم است ومن كامل برایشان فواید این كارراگفتم وعوارض درصورتی كه نگذارد خلاصه ماهم بچه درسخون كامل همه رابلدبودیم بااحتیاط شروع كردم برایش گذاشتم وازبینی رد كردم ورفت داخل حفره گلو كه پسره مقاومت كرد وانگاردارد خفه می شود شروع كردبه دست وپازدن به همراهاش چهل میلیون بارتكراركردم بروندبیرون ولی كوگوش شنوا ونگهبان اورژانس هم اصلا محل نمی داد حالایاحالش رانداشت نمی دانم خلاصه كه پسره یكهو ازتخت پرید پایین وتوی روی من شروع كردبه استفراغ فقط وقت كردم جلوی صورتم رابگیرم  صحنه وحشتناكی بود تمام روپوش سفیدم پرازخون ومایعات وحشتناك شده بود حاضرنبودم به هیچ جانگاه كنم می خواستم زارزار گریه كنم كه پسره گفت وای راحت شدم وهمسرش سرمن شروع كرددادزدن باشوهرم چه كردی وبه ترتیب همراهان محترم شروع كردند به توبیخ بنده.پزشك ارشداورژانس به انهاگفت خانم برای چی خانم دكترراتوبیخ می كنید شوهرشما روی لباس ایشان بالااورده وحدس بزنید جواب چه بود خوب دكترشدن این چیزها راهم دارد باكمال پررویی ودكترگفت برایش دوباره بگذاربعدازاینكه لباست راعوض كردی كه یكی از همكلاسیهای من پرید وگفت خودم می گذارم وبعد گفت برو خیالت راحت باشد مثل اینكه همراهان را ازاورژانس پرت كرده بود بیرون وپسره راحسابی توبیخ كرده بود ولوله راگذاشته بود ولی ان مانتو راهمان شب انداختم دور ورفتم خودم راحسابی شستم ولی تا1هفته بعد احساس بوی گند بامن همراه بود




manicure
سه شنبه 22 فروردین 1396 08:59 ب.ظ
Incredible points. Sound arguments. Keep up the amazing work.
ماری
دوشنبه 10 اسفند 1394 10:30 ق.ظ
خب بدبخت حالش بد بوده که اومده بیمارستان.
reza
چهارشنبه 27 اردیبهشت 1391 06:27 ب.ظ
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر