تبلیغات
خاطرات یك پزشك عمومی - كشیك
خاطرات یك پزشك عمومی
بیایید قدریكدیگر بدانیم
پنجشنبه 28 اردیبهشت 1391

كشیك

پنجشنبه 28 اردیبهشت 1391

نوع مطلب :
نویسنده :شكوفه نصر

یادمه دوران دانشجویی شبهای كشیك باحال بود صبح روزی كه وارد بیمارستان می شدیم میرفتیم یك تخت خوب رزرومی كردیم ووسایلمان راروی ان می گذاشتیم البته اگر خالی بود البته انترن وارداورژانس وانترن اطفال بایدتخت دم در می خوابیدند چون این دو بدبخت همیشه درطول شب چندین بارصدایشان می كردند تختهادوطبقه بود من برای خودم دودست ملافه داشتم البته خوشبختانه دخترهای كلاسمان تمیز بودند ولی خوب دلم نمی امد همانطور كه انهاهم اینكاررامی كردند بماندكه برای بعضی هم مهم نبود زیر تخت بالایی یك عالمه جای مهر بود مهرانترنهایی كه حالا دكتربودند وچندسال قبل فارغ التحصیل شده بودند من هم همیشه مهرم را میزدم یادمه یك سال قبل با یكی از بچه های پزشكی مواجهه شدم واوگفت كه درهمان دانشگاه من درس می خوانده ووقتی اسمم راپرسید گفت  اسم شمارازیر تختها دیده بودم خلاصه ازصبح تاظهر دربخش یااورژانس یادرمانگاه ویااتاق عمل بودیم ومشغول شغل شریف پزشكی !!!!!!!دردرمانگاه شرح حال می گرفتیم وهمزمان كارمنشی راانجام می دادیم ومریضهارانظم داده وراهنمایی می كردیم ومعاینه وخلاصه گاهی دارو هم می نوشتیم ودكتر زحمت می كشید وتائئید می كرد دربخش مریضهای تازه بستری را معرفی به اتندكرده وبرای مریضهای قبلی داروهای پرونده اش را می نوشتیم واگر دانشجوبود باید به انهاسركشی می كردیم وخلاصه درس وكنفرانس بادانشجو دراتاق عمل فقط وظیفه دیدن ودراخر اگر اتندگرامی اجازه می داد بخیه های پایان عمل رامی زدیم خلاصه ظهر به رستوران بیمارستان رفته وغذای بسیارلذیذ بیمارستان رانوش جان كرده وكشیك ماتازه شروع می شد خلاصه چه اتفاقهای جالب وناراحت كننده ای كه نمی افتاد یادمه یكبارساعت 2و30 دقیقه نصفه شب بود یادمه چون همان لحظه دوستم كه كشیكش تازه شروع شده بودامد وقراربود باهم شیفت باشیم باران هم امده بود كه 2دخترجوان وپسری امدندداخل بایك مامورنیروی انتظامی دخترها دچارضرب دیدگی بودند وگریه می كردند ولی انقدر ضرب دیدگی شان زیاد نبود كه باعث چنین هق هقی شود مامورداشت ازپسره سوال می پرسید دخترها گفتندانكه بزرگتربود من ودوستم باخواهرزاده ام بااین پسره ودوستهاش رفته بودیم بیرون كوه  پای كوه جاده لغزنده بود ماشین منحرف شد وخواهرزاده ام دردم مرد گفتم خوب به مادروپدرش زنگ بزن بیان گفت اخه نمی شه من به مادرش قول داده بودم هیچ جا نبرمش وحالا اون منومی كشه غم انگیز ودردناك بودخاله ادم به مادرادم قول بده وبعد حالا خواهرزاده مرده وپسره كه كلا اشنایی اش رابادخترها تكذیب می كرد ومی گفت سرراه سوارشان كرده وقراربوده بروند باغ خارج شهر دیگر نمی توانستم تحمل كنم عجب خاله نامردی كه خواهرزاده اش راكجا می خواسته ببرد به پرستارگفتم خودش كارهایش رابكند گفت وایسا چرا به دختره نمی رسی گفتم حالم ازش به هم می خوره وپرستارگفت بابا تومثلا دكتری گفتم هنوز كه سوگندپزشكی نخوردم پس تاان موقع من شرمنده این ادم لیاقت ندارد تازه خواهرزاده مرده می دانید چندساله بوده تنها 12 سال داشته وخاله محترم 25 ساله جامعه بدی است




How do you prevent Achilles tendonitis?
شنبه 25 شهریور 1396 10:09 ب.ظ
Hello! This post couldn't be written any better!
Reading this post reminds me of my good old room mate!
He always kept talking about this. I will forward this article to him.

Pretty sure he will have a good read. Many thanks for sharing!
http://paulaeron.hatenablog.com
شنبه 14 مرداد 1396 04:10 ب.ظ
Hi, i believe that i noticed you visited my weblog so i came to go back the want?.I'm trying to find things to enhance
my site!I assume its ok to use some of your ideas!!
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر